تبليغاتX
هنرکده

هنرکده

روزگار

 شايد دنيا تغيير نكرده و فقط در اثر پيري و نااميدي همه چيز بنظر او گيرندگي و خوشروئي ، جادوئي ايام جواني را از دست داده بود . فقط او دست خالي مانده بود و هر سال مقدار ي از قواي او از يك منفذ نامرئي بيرون رفته  بود بي آنكه ملتفت شده باشد . بجز چند يادبود ناكام و يكي دو رسوائي و كوششهاي بيهوده ، چيز ديگري برايش نمانده   بود . او فقط لاشه خود را از اين سوراخ به آن سوراخ كشانيده  بود و حالا انتظار روزهاي بهتري را نداشت .

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 17:31 توسط Bahram| |

 
 

 

آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
به سلامتي همه مادراي دنيا...

---------------------------- 

پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !

-------------------- 

شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در کنج خانه ي سالمندان ...

-------------------- 
خورشيد
هر روز
ديرتر از پدرم بيدار مي شود
اما
زودتر از او به خانه بر مي گردد !

-------------------- 
به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن
ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!!

--------------------   

سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم ؛

--------------------  

سلامتيه اون پسري که...
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...
..
 20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....
... ... ... ... ..
 30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!
..
باباش گفت چرا گريه ميکني..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...! :(

--------------------  

هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…

ولي پدر ...
... ... ... ...
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …
بياييد قدردان باشيم ...
به سلامتي پدر و مادرها

--------------------  
(( قند )) خون مادر بالاست .
دلش اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛
اشک‌هاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!
دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش .

  --------------------
دست پر مهر مادر
تنها دستي ست،
که اگر کوتاه از دنيا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...

  --------------------  

پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!
پدر دستشو ميندازه دوره گردنه پسرش ميگه پسرم من شيرم يا تو؟
پسر ميگه : من..!!
... ... ...
پدر ميگه : پسرم من شيرم يا تو؟؟!!
پسر ميگه : بازم من شيرم...
پدر عصبي مشه دستشو از رو شونه پسرش بر ميداره ميگه : من شيرم يا تو!!؟؟
پسر ميگه : بابا تو شيري...!!
پدر ميگه : چرا بار اول و دوم گفتي من حالا ميگي تو ؟؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلي دستت رو شونم بود فکر کردم يه کوه پشتمه اما حالا...
به سلامتي هرچي پدره

--------------------
مادر
تنها کسيست که ميتوان "دوستت دارم"‌هايش رااا باور کرد
حتي اگر نگويد...

--------------------  

سلامتي اون پدري که شادي شو با زن و بچش تقسيم ميکنه
اما غصه شو با سيگار و دود سيگارش!

--------------------  

مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري ! مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد! مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود!
مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن....

--------------------  

پدرم هر وقت ميگفت "درست ميشود"...
تمام نگراني هايم به يک باره رنگ ميباخت...!

--------------------  

مردان پيامبر شدند؛
و زنان مادر؛
قداست پيامبران را توانسته‌اند به زير سوال ببرند؛
ولي قداست مادران را هرگز..!

--------------------  

آدم پير مي شود وقتي مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــدا ميزند اما جوابي نميشنود.........
ممماااااااااااادددددددررررررر..............

--------------------  

تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو 15 سالگي : " ولم کنين "
تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم"
... ... ...
تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون"
تو 30 سالگي : " حق با شما بود"
تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو  هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...!
بيايد ازهمين حالا قدر پدرو مادرامونو بدونيم...
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...

--------------------  

بهشت از آن مادران است در حالي که به جز پرستاري و نگهداري از فرزندان ، هيچ حق ديگري نسبت به آتها ندارند و براي بيشتر چيزها اجازه ي بابا لازم است !!!!!

--------------------  

وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده ! وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه... و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري

--------------------  

اگر 4 تکه نان  خيلي خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشيد
کسي که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر )) است


 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 11:47 توسط Bahram| |

در قفل در کليدی چرخيد
لرزيد بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشيد
در قفل در کليدی چرخيد.

بيرون
رنگ خوش سپيده دمان
ماننده ی يکی نوت گمگشته
می گشت پرسه پرسه زنان روی
سوراخ های نی
دنبال خانه اش ...

در قفل در کليدی چرخيد
رقصيد بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشيد

در قفل در
کليدی چرخيد.


نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 12:21 توسط Bahram| |

روز قضاوت

نویسنده : رویا ظریف

 

فضاي اتاق پر بود از بوي خوش اسپند،عطر گل و بوي دود ناشی از سوختن شمع که با بوي عرق خانمها درهم آمیخته بود.اتاق مملو از هواي دم کرده آخر شهریور ماه بود.پنجره رو به حیاط تنها روزنی بود که هواي تازه را به داخل اتاق راه می داد.دو پنکه سبز و آبی در دو طرف سفره عقد به سرعت می چرخید.هر از گاهی به آینه مقابلم نگاه میکردم.چقدر قیافه ام براي خودم غریبه بود.

 درست مثل بچه هایی که در بازي کودکانه اي نقش عروس را بازي می کنند.لباس عروسی به تنم زارمیزد،چون هنوز به اندازه کافی رشد نکرده و بزرگ و کامل نشده بودم.

 موي نرم و پرپشتم همچون کله قندي خشک بالاي سرم سنگینی میکرد.پوست سبز مرا شبیه دلقکی ساخته بود.

 دلهره و اضطراب به تنم چنگ می انداخت.تمام تنم از عرق خیس شده بود.بچه هاي کوچک اطراف سفره حلقه زده و با اشتیاق نگاهم می کردند.مهري،نزدیک ترین دوستم،مرتب دور و برم می چرخید،شیفونم را مرتب می کرد و دانه هاي عرق را از صورتم می زدود.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

دانلود  کامل رمان


نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 18:42 توسط Bahram| |

کيست آن که به پيش مي راند
قلمي را که بر کاغذ مي گذارم
در لحظه ي تنهايي؟
براي که مي نويسد
آن که به خاطر من قلم بر کاغذ مي گذارد؟
اين کرانه که پديد آمده از لب ها، از روياها،
از تپه يي خاموش، از گردابي،
از شانه يي که بر آن سر مي گذارم
و جهان را
جاودانه به فراموشي مي سپارم.

کسي در اندرونم مي نويسد، دستم را به حرکت درمي آورد
سخني مي شنود، درنگ مي کند،
کسي که ميان کوهستان سر سبز و درياي فيروزه گون گرفتار آمده
است.
او با اشتياقي سرد
به آ نچه من بر کاغذ مي آورم مي انديشد.
در اين آتش داد
همه چيزي مي سوزد
با اين همه اما، اين داور
خود
قرباني است
و با محکوم کردن من خود را محکوم مي کند.
به همه کس مي نويسد
هيچ کس را فرانمي خواند
براي خود مي نويسد
خود را به فراموشي مي سپارد
و چون نوشتن به پايان رسد
ديگر بار

به هيات من درمي آيد.

(اُكتاويو پاز)

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 11:48 توسط Bahram| |

سهم من

همه درياها از آن تو

يك كوزه آب از آن من

همه كوه ها از آن تو

يك صخره از آن من

همه جنگل ها از آن تو

يك گلدان از آن من

راضي نمي شوي اگر ....

جهان هرچه در اوست از آن تو

تنها يك ستاره از آن من.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 16:26 توسط Bahram| |

شاد شدن خیلی خوبه و اون شادی زمانی لذت بخش تر میشه که شادی اون کسانی باشه که خیلی

دوستشون داریم .

اما گاهی هم با خبری که برای همه خوبه و همه از شنیدن این خبر حتی برای لحضاتی خوشحال میشن

ولی تو گوشه ای ممکن کسی از این خبرزیاد هم شاد نشه.نمی دونم چه دنیای عجیبی این دنیا شاید ما

انسانها عجیب هستیم .

شاید اگه برای رسیدن به اون چیزای که دوست داریم  کمی قدم های محکم تری برداریم و همیشه دنبال

اتفاقات نباشیم و کمی هم تو بیان خواسته هامون شجاعت داشته باشیم شاید هیچ وقت ناراحت از دست

دادن چیزی نباشیم. این و بدونیم بعضی چیزا رو اگه از دست بدیم دیگه به دست آوردنی نیستند.

.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 21:42 توسط Bahram| |

معلمان حساب

ماموران عدالت
معلمان اقتصاد
فارغ التحصيلان رقم و اعداد
به سادگي به كسي دست نمي دهند
حتي اگر آن كس رفيق فابريكشان باشد
مگرآن كه پاي معامله اي بزرگ در كار باشد
يا پاي رشوي كلان براي دوپينگ كارشان
نشان به آن نشان
كه اينان با استكاني چاي مي آيند
وبا ظرفي سيمين لبالب از طلا به خانه بر مي گردند...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 11:24 توسط Bahram| |

نشسته ام در کنار پنچره و به اسمان بی ستاره نگاه میکنم گویا تاریکی شب تما م نور ستارگان را بلعیده و تاریکی ازار دهنده چشمانم را به خواب میکشاند ولی باز هم نمی توانم لحظه ای از فکر کردن دست بردارم گویا فکر کردن به تو تمامی ندارد . نمیدانم تا کی میتوانم بازهم در فکر تو باشم و از غم دوریت شب هایم را به صبح برسانم . نمی دانم چرا صدایم گرفته و نمی توانم فریاد بزنم و ناله سردهم گویا زبانی در دهان ندارم تا با کسی سخن بگویم و شاید اگر زبان بود گوش شنوا نمی بود . رازهایم رادر سینه حبس کرده ام تا با تو بگویم ولی تو نیستی تو خود را رها کرده ای اما من قدرت رها شدن از اندیشیدن به تو را ندارم و مانند درختی ریشه در خاک غربت تنهای خود فرو بردم ای کاش میشد فریاذ زد و گریست........
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 20:30 توسط Bahram| |

سوالات اساسي بي جواب

دلم مي خواست كسي در حوالي احوال من بود
دلم براي پرسش چند سوال بي جواب تنگ است
رخت هايم تاريك
چشمانم خيس
باور كن من از زياد فهميدن و زياد دانستن مي ترسم
من از بازي واژه و معنا چه ميدانم
هرچه هست همين است
ولي مي خواهم بدانم
اين صنعتي كه ميگن يعني:
دهاتي هامون مرغ يخ زده بخورن؟
فرزندان سالم يعني
اينكه بچه هامون با چيتيكا بزرگ بشن و با نانادندون در بيارن؟
پيشرفت يعني
ظروف يكبار مصرف؟
سازندگي يعني
از بانك جهاني وام بگيرم و سونا و جكوزي بسازيم؟
چرا در برج سفيد نمي شه اشكنه خورد؟
چرا از دكه روزنامه فروشي اصغرآقا مي شه سيگار وينستون خريد؟
تمدن يعني
آپارتمان نشين مغرور؟
تجدد يعني
موزيك باخ بذاريم و درشكه سوار باشيم؟
مدينه فاضله
يعني
شب هزار كميني كه ضعيف ترهاش مي ميرن؟
ارتباطات نوين يعني
عينهو گله ماموتها فراموش بشيم؟
راستي در 1404
آهن ساختمان پي ساختمانامون بيشتر ميشه
يا آهن ساختن سگك كمربندهامون؟
باشد تنها همين و خلاص
مي خواهم بدونم
آخرش ترميناتور نجاتمون مي ده يا مرد عنكبوتي؟
باشد به انتظار پاسخهاي خوشت

زندگيم را دوباره مرور خواهم كرد......

 

                                                  "احمد تيموري"

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 8:24 توسط Bahram| |

Design By : Night Melody